يادمه وقتی پنج شش ساله بودم از اين بچه هايی بودم که محال بود شب بخوابم مگه روی دامن پدرم. پدرم مثل اکثر ايرونيا، نقال خيلی خوبی بود. فکر می کنم روی گفته ها و داستانای ايشون بود که فکر شورش جهانگردی به کله من رخنه کرد. يادمه وقتی هشت ساله بودم، يه روز پدرم داشت روزنامه کيهان می خوند و توی صفحه اول نوشته شده بود “در تبت دنبال يک خدا می گردند!” من از پدرم پرسيدم ما از موقعی که به دنيا اومديم فقط يه خدا داشتيم! پس چطور اينا دارن دنبال خدا می گردن؟ پدرم گفت پسر، در تمام دنيا يه مذهب نيست و هر کشوری غذا، لباس و فرهنگ مختلفی داره!”

“با شنيدن اين جمله از پدرم توی من هيجان عجيبی به وجود آمد و گفتم اگر دنيا اونقدر ديدنيه، من بايد حتماً از تمام تاريکیای جنگلای مخوف و تمام پنج قاره ديدن کنم! وقتی بيست و يک ساله بودم و برادرم عيسی بيست و سه سال داشت، ايران رو ترک کرديم. ما سفر خودمون رو مثل يه کمپانی عظيم شروع کرديم، يعنی قبل از حرکت در سال ۱۹۵۴ يه برنامه چهار ساله درست کرديم و اون رو اجرا کرديم.”
سخنان عبدالله امیدوار به نقل از مصاحبه با بی بی سی
سلام ، خسته نباشید .
به خاطر ارادت بنده به برادران امیدوار امر جنابعالی انجام شد .