وبلاگ برادران امیدوار
Just another WordPress.com weblogهمراه با قد کوتاه های آفریقا (پیگمه ها)

در نزديكي كلبهها بارها به زمين گذاشته شد و همگي براي رفع خستگي مدتي روي زمين نشستيم، اما چون از هيچ يك از افراد پيگمه خبري نبود. پس از مدتي آرام به كنار كلبهها نزديك و به داخل آنها سركشيديم، ابزار شكار، تعدادي وسايل سفالي سياه شده و مقداري هم از گوشت شكار كه مگس و حشرات از آن استفاده ميكردند، ديده ميشد، اما يك نفر انسان هم وجود نداشت. آيا حادثهيي باعث شده بود كه آنها يك باره محل خود را ترك كرده و گريخته باشند؟…
بالاخره يكي از باربرها كه ضمناً آشنايي مختصري به زبان پيگمه داشت، با صداي رسا به دنبال آن ها داخل جنگل شد. پس از گذشت دو ساعت آن باربر به همراه چند نفر از پيگمهها و ساير افراد خانواده به ترتيب از نقاط مختلف جنگل وارد محل زندگي خود شدند. وقتي علت و دليل اين ماجرا از يكي از باربرهاي خود سئوال كرديم، گفت پيگمهها مردم بسيار خجالتييي هستند و خود را از روبرو شدن با مردم ناآشنا پنهان ميكنند. يكي از ما ـ عبدالله ـ خنده كنان رو به ديگري ـ عيسي ـ گفت: خيلي عجيب است در حالي كه بوميهاي جيوراروي آمازون در جستجوي غريبهها بودند تا كلههايشان را كوچك كنند اين پيگمهها از غريبهها فرار ميكنند.
در واقع پيگمهها از حس بويايي فوق العاده قوييي برخوردارند، بنا به گفتهي رئيس قبيله، معلوم شد كه حدود دو ساعت قبل از رسيدن ما به اين محل، آنها با خبر شده و خود را مخفي كرده بودند. به طور يقين مخفي شدن آنان از روي خجالت نبود، بلكه از غليان خاطرهي زشتي است كه سپيدپوستان از قرون گذشته براي نسل سياه پوست اين منطقه از آفريقا به يادگار گذاشتهاند! چنان چه در تواريخ آمده است در سال 1505 ميلادي دولتهاي انگلستان، پرتقال و آمريكاي شمالي تجارت ننگين خريده برده را از شمال غرب آفريقا شروع و در مدت چهارقرن ده ميليون نفر از زن و مرد آفريقايي را گرفتار و در كشورهاي خود به معرض فروش گذاشتند كه حدود دو ميليون نفر از آنان در ضمن نقل و انتقال در بين راهها جان باختند. با اين همه واقعاً جاي تأسف است كه عدهيي از وارثان همان تجار برده فروش اروپايي و آمريكايي اكنون گردانندگان سازمانهاي دفاع از حقوق بشر ميباشند! البته، تجار برده كمتر موفق ميشدند كه به داخل جنگلهاي انبوه «ايتوري» در كنگو راه پيدا كرده و پيگمهها را اسير كنند، از طرفي به دليل اين كه پيگمهها داراي قد خيلي كوتاهي ميباشند، مورد توجه خريداران برده واقع نميشدند.
چنان كه گفتيم قد مردم پيگمه بسيار كوتاه است اما مردها داراي عضلاتي پيچيده و قوي هستند، با سرعت عجيبي در پيچ و خمهاي جنگل ميدوند، پاهاي پيگمهها نسبت به بدن شان كوتاه و كلفت است. كلههاي آنان گرد و فاصلهي ميان دو چشم آنان بسيار زياد و بينيهايشان هم خيلي پهن و به اندازهي گشادي دهان شان است. اما برخلاف ساير سياه پوستان آفريقايي پيگمهها آدمهاي قانع و صبوري هستند. آنها بدون هيچ انتظاري براي هر كس كار ميكنند براي نمونه به مجرد اين كه فهميدند ما بي آزاريم با ما طرح دوستي ريختند حتي يك روز رييس قبيله «ماكومي» با پيوند خون خويش با ما صيغه برادري جاري كرد، او دستهاي خود و دست ما را بريد و خونها را مخلوط كرد و نوشيد اما به ما تكيف نوشيدن نكرد. پيگمهها اصلاً خشمناك نميشوند مگر آنكه به آنها بخندند و مسخرهشان كنند. آنها با بو كشيدن محل پنهانگاه حيوانات به خصوص فيلها را پيدا ميكردند و براي جمع آوري عسل از كندوهاي زنبورهاي جنگلي خيلي سهل و آسان از درختان سر به فلك كشيده با سرعت و مهارت فوق العادهاي بالا ميرفتند، آنها ميگفتند كه صداي حيوان كوچكي به نام «چامليون» سبب راهنمايي آنان به كندوهاي زنبور عسل در كرانههاي جنگل ميشود. چرا كه گويا اين حيوان عادت دارد به مجرد احساس بوي عسل صداي مخصوصي از گلوي خود بيرون بدهد، آنها براي دست يافتن به كندوهاي زنبوران عسل درختان را از تنه ميسوزانند و پس از آن كه زنبوران پراكنده شدند كندوها را محاصره ميكنند. باري شب اول را در نزديكي كلبههاي پيگمهها بدون سرپوش به صبح رسانديم. روز بعد سعي كرديم رئيس قبيله را متوجه كنيم كه كلبهيي حصيري براي خودمان در كنار آنها بسازيم. ماكومي ضمن اينكه مطالبي را خيلي تند و سريع ميگفت، با حركات دست و سر خودش به نحوي به ما اشاره ميكرد كه در نظر ما غير مجاز جلوه ميداد، اما پس از مدتي به اين نتيجه رسيديم كه حركات دست و سر او اشاره به قبول اين كار ما بوده. به هرحال با كمك همراهان خود شاخ و برگ كافي را تهيه و كلبههايمان را در زمان كوتاهي به شكل ساير كلبهها آماده و داخل آن جاي گرفتيم.

سرانجام با تحمل دهها دشواري ديگر وارد زادگاه بوميان، نزديك بندر «داروين» شديم. در نخستين برخورد با قبايل «يولن كور» متوجه شديم كه مشغول تدارك جشني هستند كه اين جشن براي مراسم بلوغ جواناني برپا ميشد كه به سن چهارده يا پانزده سالگي رسيده بودند و بايد سلسله مراتبي بپيمايند تا بتوانند همسري اختيار كنند…
نخستين شرط اين مراسم اين بود كه جادوگر قبيله بايد يك دندان فوقاني آنان را ريشه كن كند!
در آن روز يكي از جوانان روي زمين به پشت دراز كشيد، سرش را روي زانوان جادوگر گذاشت او هم به كمك يك تكه استخوان و يك تكه سنگ ابتدا لثهها را كنار زد تا از قدرت دندان بكاهد، و بعد با چند ضربه آن را بيرون كشيد، و ما ديديم كه جوان خندان به پا خاست و دندان اش را با غرور و سربلندي به همه نشان داد!
اگرچه اين مراسم به همين سادگي برگزار نميشد، بلكه مقدمات كار زياد بود، قبلاً گروهي از مردان مشغول نقاشي بدن شان شده بودند و اين نقاشي اهميت فراواني در زندگي آنان دارد، اما براي اين كار تنها دو رنگ مختلف را كشف كردهاند، اول رنگ سپيد است كه از يك نوع گچ صحرايي به دست ميآورند، دوم رنگ قرمز ميباشد كه بدن خود را با چاقو ميبرند و با رنگ خون سراپاي شان را رنگآميزي ميكنند!
چون اين مردم بدويترين و عقب افتادهترين مردماني بودند كه تا آن زمان ديده بوديم خواستيم كمكي به آنها برسانيم، تا كمي تجربه به دست آورند: و چون مقداري سيب زميني و پياز همراه برده بوديم، فكر كرديم تا شايد كشاورزي را به آنان بياموزيم، وقتي فرصتي پيش آمد آنها را صدا زديم، و با هم زمين را شخم زده و آبياري كرديم، آن وقت سيب زمينيها را كاشتيم و به هر طريقي بود به آنها فهمانديم كه پس از چندين روز محصول خوبي به دست خواهد آمد و غذاي مكفي براي همه شان تامين خواهد شد، اما روز سوم، وقتي كه براي سركشي به مزرعه رفتيم از سيب زمينيها اثري نديديم، وقتي با خشم و توپ تشر آنان را مورد مواخذه قرار داديم كه چرا سيب زمينيها را از خاك درآوردهاند؟ يكي از آنها پاسخ داد:
: شما سپيدپوستان خيلي بي شعور تشريف داريد، آخر چيزي را كه ميتوان خورد چرا زير زمين مخفي ميكنيد!؟ اما اين كه چرا آن حرف را ميزدم. چرا اين حرف را ميزد؟ علتاش اين بود كه آنها اصلاً كشاورزي نميدانستند!
“سفرنامه برادران امیدوار” سفر به استرالیا
ملاقات با آقای امیدوار و هدف سفر
هفته پیش با آقای امیدوار بودیم. نظرات ارائه شده در وبلاگ را خواند و درباره آن صحبت کردیم.
بیشترین بحثی که در همین چند هفته ای که وبلاگ راه اندازی شده است درخواست ملاقات با آقای امیدوار بود. قرار بر این شد که واقعی که آقای امیدوار به موزه میروند و فرصت بیشتری دارند در این وبلاگ اعلام شود تا کسانی که مایل باشند بتوانند با آقای امیدوار و شخصیت فوق العلده ایشان از نزدیک آشنا شوند.
من سعی خواهم کرد برای دوستانی که اینجا درخواست ملاقات کرده اند ایمیل هم بزنم که اگر مطلب وبلاگ را ندیدند از این وقت آگاه شوند. این پیشنهادی بود که من دادم و آقای امیدوار هم قبول کرد. اگر دوستان عزیر پیشنهاد دیگری داشته باشند بنویسند تا با ایشان مطرح کنم.
موضوع دیگری که درباره آن صحبت شد هدف آقای امیدوار از این سفر بود. سعی خواهم کرد یک سری مطلب درباره شروع سفر و هدف ایشان جمع آوری کنم و اینجا قراردهم.
اما بحثی شد این بود که یکی از دلایل اصلی سفر برادران امیدوار، بررسی علمی چگونگی پیدایش و مهاجرت انسان بود. این هدف بود که ایشان شروع به برنامه ریزی کامل کردند، زبان انگلیسی و اسپانیایی آموختند ، یک سفر با دوچرخه به ترکیه، عراق و سوریه توسط عیسی و یک سفر به دور ایران توسط عبداله صورت گرفت تا آمادگی خود را بسنجند.
پس از برنامه ریزی کامل به سمت کوره راه ها و قبایل دور از تمدن و بکر حرکت کردند.
این جمله از خود آقای عیسی امیدوار است که ” قصد ما انجام یک عمل قهرمانانه، و یا ثبت رکورد و … نبود. هرچند که خود این عمل بالذاته قهرمانانه بود و خیلی جا ها هم جزو اولین کسانی بودیم که کار خاصی را انجام دادیم. سفر ما یک سفر علمی بود ولی متاسفانه بیشتر آن بخش خطرات و هیجانات سفر مورد توجه قرار گرفته است و کارهای علمی ما از نظرها دور مانده است. “
خبر خوش دیگر هم اینکه آقای امیدوار کلی عکس که تا کنون منتشر نشده است برایمان آورد که به تدریج در وبلاگ استفاده خواهیم کرد.
ملاقات با اولین فاتح قله اورست
امروز 29 می، یادآور اولین صعود به قله اورست و فتح رویایی ترین قله زمین، توسط انسان است. از آنجا که برادران امیدوار کوهنورد بوده، و آقای عیسی امیدوار، قبل از شروع سفر مربی صخره نوردی بوده اند، در طول سفر هیچ فرصتی را برای زورآزمایی با کوه، از دست ندادند.
صعود به برخی از قلل هیمالیا، و صعود به کلیمانجارو در طول سفر نشانه ای از تلاش برای رویایی با خطرات توسط این دو برادر میباشد.

در سال 1953، ادموند هیلاری به همراه شرپا تنسینگ به قله اورست صعود کردند و برادران امیدوار، در طی سفر با شرپا دیدار کردند. ادموند هیلاری نیز در سفر به شیلی مهمان عبدالله بود.
نوشته شده توسط داریوش
سفر با برنامه
يادمه وقتی پنج شش ساله بودم از اين بچه هايی بودم که محال بود شب بخوابم مگه روی دامن پدرم. پدرم مثل اکثر ايرونيا، نقال خيلی خوبی بود. فکر می کنم روی گفته ها و داستانای ايشون بود که فکر شورش جهانگردی به کله من رخنه کرد. يادمه وقتی هشت ساله بودم، يه روز پدرم داشت روزنامه کيهان می خوند و توی صفحه اول نوشته شده بود “در تبت دنبال يک خدا می گردند!” من از پدرم پرسيدم ما از موقعی که به دنيا اومديم فقط يه خدا داشتيم! پس چطور اينا دارن دنبال خدا می گردن؟ پدرم گفت پسر، در تمام دنيا يه مذهب نيست و هر کشوری غذا، لباس و فرهنگ مختلفی داره!”

“با شنيدن اين جمله از پدرم توی من هيجان عجيبی به وجود آمد و گفتم اگر دنيا اونقدر ديدنيه، من بايد حتماً از تمام تاريکیای جنگلای مخوف و تمام پنج قاره ديدن کنم! وقتی بيست و يک ساله بودم و برادرم عيسی بيست و سه سال داشت، ايران رو ترک کرديم. ما سفر خودمون رو مثل يه کمپانی عظيم شروع کرديم، يعنی قبل از حرکت در سال ۱۹۵۴ يه برنامه چهار ساله درست کرديم و اون رو اجرا کرديم.”
سخنان عبدالله امیدوار به نقل از مصاحبه با بی بی سی
سفر ما
سال 1333، سال آغاز سفر پرخطر ما دو برادر بود، و اين سفر که ده سال به درازا کشيد در زمانی انجام شد که امکانات سفر، قابل مقايسه، با جهان امروز نبود بيشترين دوران سفرهای ما در شگفت انگيزترين مناطق پنج قاره جهان و در سخت ترين شرايط انجام گرفت ما از مدار قطبی شمال آمريکا و کانادا تا سرزمين آتش که در جنوبی ترين بخش قاره آمريکا قرار دارد را در گذر نه سال زير پا گذاشتيم و در اين مدت، لحظه لحظه های زندگيمان را به ديدن، انديشيدن، و تجربه اندوزی گذرانديم و بيشتر از همه درباره ی نخستين بوميانی که در گذشته دور به آمريکا آمده و در آنجا ماندگار شده بودند به پژوهش پرداختيم از شهرهای کوچک و بزرگ کشورهای دنيا که گذشتيم، در بسياری از کالج ها و دانشکده های مهم، درباره آنچه که در جاجای جهان ديده بوديم، سخنرانی کرديم و فيلمهايی را که با سخت جانی بسيار تهيه کرده بوديم برای آنان به نمايش گذاشتيم و اين چنين بود که صدها مقاله مصور که چکيده ی تحقيقات ما بود در بزرگترين مجلات و روزنامه های کشورهای دنيا به چاپ رسيد و نام ما به عنوان دو جهانگرد ايرانی بر سر زبانها افتاد ما با بيشتر رؤسای جمهور، نخست وزيران، پادشاهان و شخصيت های فرهنگی کشورهای جهان ديدار و با آنان به صحبت نشستيم در پايان اين سفر درازمدت، برادرم عبدالله در کشور شيلی اقامت گزيد و هم اکنون نه تنها سردبيری دو مجله سينمائی و سياحتی را در شهر سانتياگو بر عهده دارد، بلکه او با پايه گذاری يکی از بزرگترين مراکز سينمائی، نام ايران را در آن ديار نيز پرآوازه ساخته است اما من “عيسی” پس از بازگشت در ميهنم ايران عزيز رخت اقامت افکنده و برای هميشه در اينجا خواهم ماند اگرچه انديشه هايم همواره در افق های دوردست و در سرزمين هايی در چرخش است که با نمادهای سحرآسای خود هر لحظه به اميدواران اميدهای تازه ای می بخشند.
آغاز سفر
سفر به دور دنیا آرزوی هر انسانی است. برادران امیدوار بیش از پنجاه سال پیش با جسارتی مثال زدنی و تنها با دو موتورسیکلت به دنبال کشف نادیده های سرزمینهای دور حرکت کرده و نزدیک ده سال با تمام مخاطرات و هیجان های شنیدنی دست و پنجه نرم کردند.

این وبلاگ زیر نظر مستقیم آقای عیسی امیدوار، سعی خواهد کرد گوشه ای از دیدگاهها، نظرات و خاطرات جذاب و بعضا ناگفته ایشان را در اختیار دوستداران ایشان قراردهد و تا حد ممکن ارتباطی صمیمی و دوطرفه را برقرار سازد.